|
به پاس مادر طبیعت
|
|
|
با تمام اتفاقات ناگواری که طبیعت و محیط زیست مان را تهدید میکند و نگرانی دوستداران محیط زیست را بر انگیخته و همت مضاعف ! مسئولان مربوطه را نیازمنداست اما به نظرم امروز بهانه ی خوبی است برای نوشتن از کارهایی با تاثیر گذاری هرچند کوچک اما قشنگ و مثبت و مستمر. باورم این است که در بدترین شرایط هم اتفاقات خوب کوچک باعث دلگرمی اند...
- حتما برای شما هم اتفاق افتاده که در انتظار دریافت بسته ای سفارشی بوده اید اما نتوانستید آن را به موقع دریافت کنید. پیگیری اینترنتی مرسولات پستی، امکانی است که جهت کاهش مراجعات نا موفق شهروندان به پست و اطلاع از وضعیت دقیق بسته ی پستی شان. به این ترتیب با داشتن بارکد قبض تان میتوانید از وضعیت آن آگاه شوید .
- بلیت الکترونیکی اتوبوس، امکانی است که چند وقتی است شهرداری تهران در اختیار شهروندان گذاشته و به این ترتیب باعث کاهش مصرف کاغذ جهت تهیه بلیت اتوبوس می شود. اقدام مشابه آن در دیگر شهرها هم میتواند حساسیت دیگر هموطنان را در تلاش برای کاهش مصرف کاغذ بیدار کند.
- روزانه شاهد حجم زیادی از کاغذ های تبلیغاتی هستیم که نه مخاطب خاصی را دنبال می کنند و نه صرفه یاقتصادیو زیست محیطی دارند. استفاده از CD یا MD به جای بروشور های تبلیغاتی که سر هر چهارراه و جلوی دانشگاه ها و .... به تعداد زیاد و بعضا بی هدف بین مردم توزیع میشود و بعد هم مردم بدون آنکه محتوای آن را مطالعه کنند روی زمین میریزند و در نهایت هم سیمای شهر را هم آشفته کثیف میکند هم به نظرم مفید میرسد.
پ ن : قشنگ ترین جمله ی زیست محیطی که در سال جاری شنیدم : یوزپلنگ ناموس ماست و در واقع اورانیوم غنی شده ماست. + |
|
پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
کوچک بودم و قصه های ساعت 9 رادیو، بهانه ای بود برای خوابیدن ... آن بانوی قصه گو، صدای لطیفی داشت . نمیدانم زیبایی در فن قصه گویی او بود یا جریان داستان ها اما میتوانستم به خوبی همه ی آنچه را تعریف میکرد در ذهنم مجسم کنم و اغلب هم تا صبح خواب همان قصه را میدیدم و البته بیشتر شب ها هنوز قصه به انتها نرسیده به خواب رفته بودم ...
آخر قصه ها با این جمله تمام می شد :
بالا رفتیم ماست بود
پایین اومدیم دوغ بود
قصه ی ما دروغ بود
و من با خودم فکر میکردم : قصه ی دروغ را چه نیازی به شنیدن است؟!!
و بعضی شب ها هم می گفت :
قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید....
و من دلم به حال آن کلاغ سرگردان تنها که هیچ وقت به خانه اش نمیرسید می سوخت !
حالا، تقریبا بیست سالی از این تصویری که جلویم هست و از صدای آن بانوی قصه گو که هنوز در گوشم هست گذشته و من تازه فهمیدم که : آخر خیلی از قصه های زندگی دروغ ِ اما باید صبوری کرد و شنیدشان. خیلی از کلاغ ها هم هنوز در راهند و سرگردان و تنها .... اما این واقعیت زندگیست...
نمیدانم شاید فردا روزی برای فردایی ها داستانی بخوانم که کلاغ هایش قصه ببافند و در آن، آدم ها را به هم برسانند...
پی نوشت بی ربط : چند روزیست اینجا را میخوانم به یاد آن روزها .... |
|
شنبه بیست و یکم فروردین 1389
|
|
|
|
| |
|
من رسیدم ولی به وقت خاموشی...
|
|
|
در بازپروری آنچه که در تو مجموع می شود سخت مانده ام.در سکوت می شمارم...شب های خیسی که تا صبح با تکانه های متوازنی سپری شد و آنچه بر روح نشانه زد چیزی جز هاله هایی کبود نیست....
در ذره ذره ابعاد افکارم جویای انعکاس صدایی آشنایم. صدایی که اندکی پیشتر با هر آنچه که در طبیعت به گوش می رسید همگون بود ولی اکنون آنرا منشایی ناشناخته است که در هیچ محیط مانوسی گوش را به نرمی لمس نمیکند.
یا هرگز نمیرسیم یا زمانی میرسیم که فرصت ها خاموش اند.من رسیدم ولی به وقت خاموشی. و ای کاش هرگز بر این نقطه سکون نمی گزیدم....بر بقایای آنچه که از خود با نام خاطرات بر نقطه پایان جای نهادیم با حسرت می نگرم.آنچه بر جاست می بویم و حاصل حس افسرده ایست که با هیچ واژه ای تجسد نمی یابد. تداعی خاطرات پوچ.... وتصویر شمایل کودکی شوم با چشمان سبز در ذهنم نقش می بندد که با محبت در آغوش کشیدم و فرجام خاری در دو دل شد که با کینه و دشنامی سزاوار تا ابد در من صیغل می خورد ....کودک را بی خردی بود مرا چه شد؟! ....از ماست که بر ماست عبارتی ست که بسی سنگین بر روح می نشیند و زنگار سکون می بندد. وگر آن گاه مرا ذره ای از این شور در دل بود بر آن نمی شدم که ترک گویم آنچه را که امروز بدان دچارم....چه ساده می سازیم وچه ساده می بازیم
|
|
سه شنبه هجدهم اسفند 1388
|
|
|
|
| |