|
زاینده رود، این روزها...
|
|
|
این روزها، که قدم می زنم در کنار رود... رودی که بود ....
دلم تنگ می شود برای صدای پای آب
دلم بهانه می گیرد برای بغض پل های تشنه
برای پل هایی که حتا اشک هایشان خاک شکاف خورده ی نالان را سیراب نمی کند .
این روزها، هرجا قدم می زنم، قاب ها رنگ آب را کم دارند و آسمان، دلتنگ عکس خویش است در آینه ی رود.
من، یادگارهای آبی خویش را قاب کرده ام تا یادم نرود شهرم در عطش آب می سوزد. و آدمهایش در حسرت آب، بر کف کویری رود قدم می زنند، به یاد مرغ های مهاجر... تا از یاد نبریم، شهری را که مردمش به زندگی رود، زنده اند...
این عکس ها ... که عکس نیستند فقط، واقعیتی دردناک اند ... گریه ام می اندازند ....



|
|
|
|
| |